برچسب:
نویسنده: هلیا محبی
بعضی چیزها رو با دیریل چکشی بوش و مته 20 میلیمتری (واقعا هست؟) هم نمیشه تو کله خیلیها کرد. شاید تو مخ خودمم نره. آخه کی دیده که میخ فولادی بره تو سنگ خارا؟! من که ندیدم. شما دیدین؟هی هرچی ما بگیم که ما به خودمون مربوطیم، یا یکی دلش برامون میسوزه، یا یکی پای منافعش میاد وسط و یا یکی دیگه میمیره از درد فضولی...شاید تا حالا خیلی دیده باشین که تا یکی از سربازی میاد، همه میپرسن: کار پیدا کرد؟ تا یکی شوهر میکنه، خیلیها میپرسن: از بچه خبری نیست؟ اینایی که میپرسن رو باز میشه تحمل کرد، یه عده دست به عمل میشن تا یه کاری کنن که نکنه وقت بگذره و دیر بشه...حالا تو هی بیا به اینا حالی کن که من خودم برای زندگیم برنامه دارم و...، اگه به سرشون رفت. همین چند وقت پیش بود که وقتی در حیاط رو برای خانم همسایه باز کردم، دید من تو خونه هستم و سر کار نرفتم. اولش خیلی مهم نبود. مهم هفته بعدش بود که اومد و گفت: فلان کارخونه کارگر خانم میخواد، اومدم بهت بگم که تو حیفه تو خونه بشینی، بیا برو کار کن و...البته که حسن نیت خانمهای همسایه بر هیچکسی پوشیده نیست و آدم گاهی از این همه مهربانی نمیدونه چجوری آب بشه بره تو زمین؟ ولی خب، هیچ جوری نمیشد به خانم همسایه گفت که بابام جان من برای زندگیم، برنامه دارم. من که اینجور مواقع یک لبخند ملیح میزنم و میرم دنبال کارم؛ اما همین پیشنهادات در و همسایه روی پدرجانمان اونقده تاثیر داره که مغز من رو مثل گوشت و نخود آبگوشت بکوبه و...بگذریم، همین چند وقت پیش که رفتم در خونه دوستم مهسا رو بزنم و با هم بریم بیرون، دیدم براش خواستگار اومده. نگاه عاقل اندر سفیهی کردم و پرسیدم: آخرش سعید خان مادرشون رو فرستادن خواستگاری؟مهسا با نگاه پر از خشمی گفت: نخیر؛ سعید هنوز
برچسب:
نویسنده: هلیا محبی
همیشه خدا دنبال مرغ تک پا بودم. از همون بچگی که مادر می گفت: فلانی مرغش یه پا داره! همیشه دلم میخواست برم و مرغ فلانی رو ببینم. یه بار حتی بین حرفهاش به پدر گفت: تو هم مرغت فقط یه پا داره!!! اما پدر که مرغ نداشت و من تمام خانه و انباری را گشتم که شاید این مرغ خوش یمن را ببینم. نبود که نبود. چند وقتی هم با مادر و پدر سرسنگین شدم که شما مرغ جادویی را قایم کرده و نشانم نمیدهید.بعدها بدون هیچ توضیحی، راضی ام کردند که یک روز به وقتش این مرغ را خواهی دید. بعد از سی و اندی سال و کلی اسباب کشی، همچنان این مرغ مفقود الاثر است. اما باز هم بین دعواهای والدین، حرف مرغ یک پای پدر است. خدا رو شکر که مادر این مرغ را ندارد و اگر هم داشته باشد، پدر لو نمیدهد تا فداکاری کرده باشد و ما را به جان مادر و مرغش نیندازد.من هم در تمام این سالها دنبال این مرغ بودم. پدر که دارد و نشانمان نمیدهد، همیشه برنده چالشهای خانواده است. مادر خانم عموجانم که با همین مرغ یک پای جادویی کلی ثروت به هم زده و دختر عموجانم هم با همین یک مرغ، انگشتش را به هر طرف بگیرد، خان عمو به آن مسیر خواهد رفت.خود خان دایی هم گویا از این مرغها دارد؛ چون مادر میگوید: از همون وقت که به دنیا اومد مرغش یه پا داشت. وقتی چیزی میخواست، همه فراهم میکردن... خان دایی که از موقع تولد این مرغ را دارد؛ چرا من ندارد؟!چرا برای سیسمونی خان دایی چنین مرغ خوش یمنی خریدهاند و برای من کلاغ سیاه هم نخریدند؟! همه این سوالات را که مرور میکنم، در ذهنم شکل مرغ یک پا را تصور میکنم که لابد لنگان لنگان راه میرود.دلم میخواهد لااقل خان دایی خسیس نباشد و این مرغ را نشانم دهد. یک بار که جرات به خرج داده و درخواست کردم تا مرغ یک پا را نشانم دهد، مسخ
برچسب:
نویسنده: هلیا محبی